اميد قسمت سوم
masoud sedaghati nasab
همه جوره

اميد 

قسمت سوم

سيما روز دوم را در منزل آقاى شاهد آغاز كرد. البته چون سكينه و مراد، خدمتكارو باغبان خانه هم آنجا بودند، كار زيادى براى انجام دادن نبود.
ظهر، مرجان به همراه دو خانم جوان براى چيدن سفره ى عقد آمدند و كارشان را شروع كردند.
آقا در منزل نبود. مرجان كه كمى دستپاچه به نظر مى رسيد با ديدن سيما كمى آرام گرفت.
_ مرجان خانم، من تقريبا" بيكارم، اگر كارى از دستم بر مى آيد لطفا" بگيد.
_ سيما جان! مى تونى غذا بگذارى، آخه من بايد بالا سر اينها باشم، فرهاد هم كه رفت بيرون. كسى نيست كه سفارش غذا بده! آقا هم كه غذاى سكينه رو نمى خوره.
_ باشه، ولى چى درست كنم، مى دونم آقا ايراد گيرن. 
_ آره! هر غذايى رو نمى خوره! مى دونم خورشت قيمه رو دوست داره، ولى بايد خيلى روش كار كنى كه بى ايراد باشه!
_ چشم، من برم آشپزخانه و اگه همه ى مواد لازم رو داشتيد، كارم رو شروع كنم.
_ باشه.
سيما بعد از كمى جستجو همه ى مواد را پيدا و خوراكى لذيذ آماده كرد.
بعد از ظهر، آقا كه وارد شد، سيما با سينى تزيين شده اى اجازه ى ورود خواست. 
_ آقا، غذاتونو آوردم.
_ بياييد تو! متشكرم.
آن شب وقتى سيما براى خداحافظى به اتاق آقا آمد، او را نيافت. مرجان در باغ بود و تا سيما را ديد، لبخندى به نشانه ى رضايت بر لبانش نشست. 
_ سيما تو معركه اى! آقا خواسته كه تا ما از ماه عسل برگرديم، اينجا بمونى. نظرت چيه؟
_ راستش مرجان خانم، از طرفى خوشحالم كه كارم رو پسنديدن و از طرفى ديگه غير منتظره است و من جاهاى ديگه هم كار مى كنم كه بايد بهشون اطلاع بدم.
_ باشه! حالا فكرهاتو بكن. اگه أشكالى نداره حقوقت يك جا بعد از تموم شدن جشنمون پرداخت بشه؟
_ مشكلى نيست. پس من ديگه برم و فردا صبح دوباره مي آم.
_ اگر كمى صبر كنى من و فرهاد ميرسونيمت. 
_ مرسى، مزاحم نمى شم.
_ نه اصلا".
نيم ساعتى طول كشيد تا فرهاد آمد. هر سه سوار ماشين شدند و سيما را به منزلش رساندند.
رقيه خانم، صاحب خانه ى مهربان سيما، كنار پنجره، نگران ايستاده بود، وقتى سيما را ديد كه از ماشين پياده شد، دلش آرام گرفت.
سيما همه ى ماجرا را براى او تعريف كرد. او چند سالى بود كه مثل مادرى دلسوز از سيما نگهدارى مى كرد، اگر چه كرايه ى ناچيزى از او مى گرفت و با همان مبلغ اندك ، زندگى ساده اى داشت.
رقيه خانم كمى نگران شد از آنجايى كه سيما هيچ شناختى از آنها نداشت و معلوم نبود كه تا چه حد قابل اطمينان هستند. 
_ نترس خانوم جون، آدماى خوب و با كلاسى هستند، تو مى دونى كه چقدر به پول نياز دارم و اينها خيلى دست و دلباز هستند. طورى نميشه. يكى دو هفته بيشتر براشون كار نخواهم كرد.
_ فقط مراقب خودت باش عزيزم.
سيما صورت رقيه خانم را بوسيد و براى خواب آماده شد. فردا روز عقدكنان فرهاد و مرجان بود و ميهمانان زيادى دعوت داشتند، بنا بر اين سيما نياز به استراحت داشت.
به محض اينكه چشمانش را بر هم نهاد به خواب عميقى فرو رفت...

ادامه دارد



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:








تاریخ: دو شنبه 7 مهر 1393برچسب:,
ارسال توسط مسعود

آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
امکانات جانبی

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 10
بازدید دیروز : 2
بازدید هفته : 14
بازدید ماه : 14
بازدید کل : 214061
تعداد مطالب : 63
تعداد نظرات : 0
تعداد آنلاین : 1